درآ موعود! حسن مطلع این شعر نام توست
و با هر واژه ضرباهنگ خوش اهنگ گام توست
سرانگشتانم از موسیقی الهام تو رقصان
واین گلنغمه ها آکنده از عطر کلام توست
مرا آتش نزد این مستی جام از پی هر جام
که افروزنده این دور بی فرجام ،جام توست
هزارو یک شب غم تا کی؟آخرآفتابی شو
که مطلع از پی مطلع ،غزلهایم مقام توست
بیاور فصل ها را بویی از اردیبهشت عشق
شمیم این شقایق زارها مست از مشام توست
پراز رنگین کمان است آسمان در رقص پرچم ها
برافراز آن شکوه سبز را،گاه قیام توست
ببین منظومه های آفرینش روبه پایان اند
سراپا شور!گل کن!نوبت حسن ختام توست
محمد تقی اکبری(نشریه ی امان 17)
+ نوشته شده در
89/01/11ساعت 10:8  توسط رضا
|
یامهدی (ع) ادرکنی
بیا و زنگ غم از قلب ما زُدا مهدی(ع)
به جان مادرپهلو شکسته ات بیا مهدی (ع)
جلای هر دل نورانی از عنایت توست
به قلب تیره ما هم بده جلا مهدی (ع)
قیود نفس و هوی عامل فراق شده
ز شر نفس و هوی کن رها مرا مهدی (ع)
همیشه از تو تقاضایم این بود جانا
که لحظه ای نشوم از شما جدا مهدی (ع)
به هیچ کس نکنم عرض حاجت خود را
فقط تویی که کنی حاجتم روا مهدی (ع)
تو از جرائم اعمال خلق محزونی
مرا ببخش گر آزرده ام تو را مهدی(ع)
به جان مادر پهلو شکسته ات زهرا (ع)
عنایتی به من مبتلا نما مهدی (ع)
برای ما تو دعا کن به درگه یزدان
که مستجاب کند گر کنی دعا مهدی (ع)
دعا نما که قیام تو را کند خدا امضا
کجا دعای تو را رد کند خدا مهدی (ع)
+ نوشته شده در
88/12/14ساعت 10:21  توسط رضا
|
هرکس که به دل مهر تو فرزانه ندارد
راهی به سوی صاحب این خانه ندارد
جانی که در این خانه کند میل توقف
در دل هوس صحبت جانانه ندارد
افسانه بود زنگی ما و تو این جا
فرزانه توجه سوی افسانه ندارد
خواهی تو اگر فایده بشکن قفس تن
چون مرغ، گرفتار بود دانه ندارد
پیمانه ی هر چیز بود ماخذ و معیار
عشق است که اندازه و پیمانه ندارد
امروز در اقطار جهان ز امر خداوند
غیر تو کسی منصب شاهانه ندارد
تو مصلح کلی و تویی قائم بر حق
شمعی به جهان مثل تو پروانه ندارد
+ نوشته شده در
88/11/16ساعت 12:8  توسط رضا
|
خدا کند که بیایی
الا که راز خدایی خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانم خدا کند که سر آید
سر آید و تو بر آیی خدا کند که بیایی
دمی که بی تو برآید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی خدا کند که بیایی
به هر دعا که توانم تو را همیشه بخوانم
الا که روح خدایی خدا کند که بیایی
تو مشعری، عرفانی،تو زمزمی تو صفایی
تو رمز آب بقایی خدا کند که بیایی
قسم به عصمت زهرا بیا زغیبت کبری
دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی
+ نوشته شده در
88/11/11ساعت 19:21  توسط رضا
|
گفتم که روی خوبت، ازمن چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت ؟
گفتا نشان چه پرسی آن کوی ، بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمان است !
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را ، کی ناله یا فغان است
گفتم فراغ تا کی گفتا که تا توهستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا ، گفتا رایگان است
گفتم ز فیض بپذیر ، این نیمه جان که دارد
گفتا، نگاه دارش غمخانه ی تو جان است
(ملا محسن فیض کاشانی )
+ نوشته شده در
88/11/02ساعت 11:16  توسط رضا
|
تمنّای وصال
صبا اگر گذری افدت به کشور دوست بیار نفخه ای از گیسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان بر افشانم اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
وگر چنان چه در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبری ام همچو بید لرزان است ز حسرت قد وبالای چون صنوبر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
+ نوشته شده در
88/10/25ساعت 9:5  توسط رضا
|
شرح فراق یار
درد فراق یار را من به بیان و گفتگو
شرح نمی توان دهم نکته به نکته ، موبه مو
جامه صبر بردرم چند در انتظار او
قطعه به قطعه ، نخ به نخ ، تار به تار ،پو به پو
می طلبم نشانه از هرکه ،رهم نمی دهد
گفته به گفته ، دم به دم ، دسته به دسته ، سو به سو
تا که کنم سراغ از او می گذرم به هر طرف
خانه به خانه ، جابه جا ، کوچه به کوچه ، کو به کو
اشک به دامن آورم روز وشبان به یاد شه
دجله به دجله ، یم به یم ، نهر به نهر ، جو به جو
درد جنون عشق او می کِشدم به بحر و برّ
شهر به شهر و ده به ده ، درّه به درّه ،کوه به کوه
خیز و بریز ساقیا ساغر غم ز خون دل
جام به جام و دَن به دَن ، خمّ به خمّ و سبو سبو
تا که کنم نثار شه جان عزیز خویش را
ز آتش هجر پی به پی و ز غم و رنج تو به تو
کشته عشق شاه را بلکه برند عاشقان
دست به دست و پا به پا، سینه به سینه روبرو
+ نوشته شده در
88/10/19ساعت 8:26  توسط رضا
|
کوی صفا
به کوی صفا خوش سفر می کنم زصحرا و کوهش گذر می کنم
یقین جمکران خانه دلبر است سرای گل و لالله حیدر است
همان جمکران که مقام گل است سرای گل و خانه بلبل است
همه میهمانیم به صاحب زمان بود پور زهرا به ما میزبان
همه از دل و جان صدایش کنیم سر وجان خود را فدایش کنیم
گذاریم قدم ما به گلخانه اش همه سر خوش و مست و دیوانه اش
نکو بارگاهی بود جمکران بود جای عشق و یم بیکران
برآن آستان ملک پاسبان جبین را گذاریم پیر و جوان
بود عاشقان را چنین زمزمه کجایی؟ کجایی ؟ گل فاطمه
کجا هستی ای خسرو انس وجان رسید جان به لب چهره بنما عیان
ز چهره تو بردار یک دم نقاب که رؤیت کنم چهره آفتاب
+ نوشته شده در
88/10/11ساعت 12:43  توسط رضا
|
جمکران
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را
دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند بی سر وبی پا و بی دستم کند
می روم از خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را بر که سپارد زمام خویش را
(مرحوم محمد رضا آقاسی )
+ نوشته شده در
88/10/04ساعت 11:5  توسط رضا
|
خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
با همه لحن خوش آوایی ام در به در کوچه تنهایی ام
ای دوسه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی مایه ی آسایش ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد
نام توبردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است نامه تو خط دامان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما ؟
(مرحوم محمد رضا آقاسی )
+ نوشته شده در
88/10/01ساعت 18:27  توسط رضا
|
دل می رود ز دستم
گفتم شبی به مهدی (ع) بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت شب تاسحر نشستم
گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان من راه وصل خود را بر روی تو نبستم
گفتم دلم ندارد بی تو قرار و آرام من عقده دلم را امشب دگر گسستم
گفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی شرمنده تو بودم ،شرمنده تو هستم
گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم چشمان خود ببستم
اما مباش نومید از خانه امیدم من کی دل محب شرمنده را شکستم
+ نوشته شده در
88/09/20ساعت 10:41  توسط رضا
|
فریاد رسی می آید
همه درد بشر به دوا برسد همه جا را صلح وصفا برسد
انسان برهد از خود آنگه کامل گردد به خدا برسد
همگانی گردد نعمت ها قسمت، آخرهمه را برسد
به خدا به خدا آید روزی آن هادی و منجی ما برسد
همه جا زعدالت پر گردد بانگ شادی به سما برسد
قرآن باشد همه جا قانون نه دگر انسان به خطا برسد
نه ستم ماند ، نه ستم کاری بنیان کن کاخ ریا برسد
نه زماتم وغم خبری دیگر دل بی نوا به نوا برسد
نه دگر ترسی نه دگر رنجی دوران صبر ورضا برسد
نه زخون ریزی خبری باشد هنگام مهرو وفا برسد
نه دگر تبعیض سیاه و سفید که تباهی فقر وغنا برسد
نه دگر مرزی نه دگر جنگی انسان به حقیقت ها برسد
مهدی آید رهبر گردد آن مظهر عدل خدا برسد
+ نوشته شده در
88/09/15ساعت 13:3  توسط رضا
|